سفارش تبلیغ
ثبت دامنه و میزبان هاست ایران

محبت امام محمد باقر(ع)

ارسال شده توسط محمد هاشم نعمت اللهی m.h.nematollahi در 87/9/27:: 3:45 عصر

محبت امام محمد باقر(ع)

محمّد بن مسلم یکی از اصحاب لایق امام باقر و امام صادق (ع) است. ایشان انسان بسیار بزرگ و نماینده ی تام الاختیار امام باقر و امام صادق (ع) در کوفه بوده است. و امام نیز بسیار به محمّد بن مسلم محبّت و عنایت داشتند. محمّدبن مسلم می گوید خَرجْتُ الیَ المدینة. من داشتم به مدینه می آمدم، امّا بیمار بودم، درد داشتم و کسالتی بر من عارض شده بود. می گفت به قدری بیماری ام شدید بود که در راه افتادم و دیگر نتوانستم حرکت کنم. فَقیلَ لَهُ. به امام گفته شد محمّدبن مسلم بیمار شده و در راه افتاده است. فَأرْسَلَ الیَّ ابوجعفر علیه السلام. امام باقر ابوجعفر (ع) برای من فرستاد بشراب معَ الغلام مغطّی بِمندیلِ. شراب در زبان عربی به من نوشیدنی است. یک نوشیدنی را در یک مندیل (پارچه، دستمال) پیچیده و به غلام داد و این نوشیدنی را برای من فرستاد. غلام آن را به من داد و گفت این را امام داده است. و قالَ لی. و به من گفت. اشرَبَهُ، این نوشیدنی را بنوش فناولینه الغلام و قال لی: اشربه فانّه قد امرنی ان لا ارجع حتّی تشربه و امام به من فرمود باید بایستی و محمّد بن مسلم را ترک نکنی تا او این شربت را بنوشد. وَتَوامَنتَهُ. و من آن را گرفتم فتناولْتَ فاذا رائحة المسک منه و بوی مشک می داد. و إذا شراب طیّب الطعم بارِد. یک نوشیدنی خوش طعم و خنکی بود. در آن صحرای گرم، نوشیدنی را در پارچه پیچیده بودند ولی سرد بود. فلمّا شربته وقتی من آن نوشیدنی را نوشیدم. قالَ لی الغُلام آن غلامی که از طرف امام این شراب را آورد. بود به من گفت: یقول لک مولاک مولای تو چنین فرموده است. اذا شربته فتعال وقتی نوشیدنی را نوشیدی، زود به طرف ما بیا. ففکّرت فیما قال لی و لا اقدر علی النّهوض قبل ذلک علی رجلی من قبل از این نوشیدنی روی پاهایم نمی توانستم بایستم. اصلاً قدرت ایستادن نداشتم وقتی که بلند می شدم به زمین می خوردم. فَلمَّا اسْتَقَرَّ الشراب فی جوفی وقتی این نوشیدنی در بدن من جا گرفت. کانّما انشطت من عقال انگار که این بندها از پایم جدا شد: نشاطی پیدا کردم، یک حال دیگری به من دست داد. فأتیْت بابَه یکدفعه دیدم دمِ در خانه ی امام باقر ایستاده ام. فاستاذنت علیه از او درخواست اذن کردم که وارد شوم فَصَوَّت بی، نصح الجسم، ادخل فدخلت و انا باک یک صوت غریبی به طرف من آمد. و فرمود ای کسیکه جسمت صحیح شد. کسالتَت رفع شد، داخل شو. فَدَخلت علیه و داخل شدم. و أنا باکِ و من گریه می کردم. فَسَلَّمْتُ و قبَّلْت یده و رأسه دست و سر آقا را بوسیدم. فقال لی: و ما یبکیک یا محمّد؟ به من فرمود ای محمّد چرا گریه می کنی؟ فقلت جعلت فداک به آقا گفتم فدایت شوم. ابکی علی اغْترابی بر غریبی خودم گریه می کنم. من در کوفه ام و شما در مدینه. من با آقای خود فاصله دارم.

www.atregoleyas.com

Info@atregoleyas.com

Mohammadhashem_ne@yahoo.com 

 


مصافحه با برادر مؤمن

ارسال شده توسط محمد هاشم نعمت اللهی m.h.nematollahi در 87/9/27:: 3:44 عصر

مصافحه با برادر مؤمن

ابوعبیده می گوید: من در مسیری همراه امام باقر علیه السّلام بودم و با او در یک ردیف سوار بر مرکب می شدیم، به هنگام سوار شدن ابتدا من سوار می شدم و سپس حضرت سوار می شد و سلام می کرد و مصافحه می نمود و به گونه ای برخورد ( و احوالپرسی) می کرد که گویا در برخورد اول است. و به هنگام پیاده شدن ابتدا او پیاده می شد و سپس من از مرکب پیاده می شدم و چون هر دو روی زمین قرار می گرفتیم باز به من سلام می کرد و طوری احوالپرسی می کرد که گویا در برخورد اول می باشد. من گفتم: شما برخوردی می کنید که قبلاً در نزد ما مرسوم نبوده ( و چنین نمی کرده ایم). حضرت فرمود: آیا می دانی چه خیری در مصافحه قرار داده شده است؟ بدرستیکه مؤمنین اگر به هنگام ملاقات با یکدیگر مصافحه کنند و با یکدیگر دست بدهند تا وقتی که از یکدیگر جدا نشده اند خدا به آنها نظر ( رحمت) می کند و گناهان آنها مثل ریزش برگ از درخت ریخته می شود.

www.atregoleyas.com

Info@atregoleyas.com

Mohammadhashem_ne@yahoo.com 


یاران صدیق امام

ارسال شده توسط محمد هاشم نعمت اللهی m.h.nematollahi در 87/9/27:: 3:43 عصر

یاران صدیق امام

مرحله سوم عملیات محرم در منطقه جنوب غربی کشور- محور شمال فکه- به وقوع پیوست. ساعت 11 شب بود. رمز مقدس « یا زینب ( علیهاسلام)» در میان بی سیم گروه ها پیچید و نوید پیروزی را سر داد. برادران جان برکف گروه تخریب مشغول پاکسازی معبر بودند و راه را برای هم رزمان خود باز می کردند که ناگهان با صدای انفجاری سکوت شکسته شد و با عجله خود را به محل انفجار رساندم. حسین را مشاهده کردم که غرق در خون لبخندی بر لب دارد. تعجّب کردم با خود گفتم: نکند خواب می بینم، به او گفتم: چرا می خندی؟ در جواب گفت: در حال خنثی کردن مین، بهشت پیش چشمم مجسّم شد، خواستم داخل شوم، پایم را که درون بهشت گذاشتم، در بسته شد! و پایم در بهشت ماند ولی خودم را راه ندادند.» در این میان نگاهم به پای قطع شده حسین افتاد. درونم پر از آشوب بود روحیه والای او به شدّت مرا تحت تأثیر قرار داد و با خود گفتم:

« این ها واقعاً یاران صدیق امامند».

منبع: روزنامه جمهوری اسلامی

www.atregoleyas.com

Info@atregoleyas.com

Mohammadhashem_ne@yahoo.com


کار،دنیا،مرگ

ارسال شده توسط محمد هاشم نعمت اللهی m.h.nematollahi در 87/9/27:: 3:43 عصر

کار،دنیا،مرگ

محمّد بن مُنْکَدِر گفت: من در ساعتی که هوا بسیار گرم بود، به سوی جائی از اطراف مدینه بیرون رفتم، و در راه به محمّد بن علی ( امام باقر علیه السّلام) برخوردم، و او مردی تنومند بود، دیدم بر دوش دو غلام سیاه خود، یا دو تن از غلامانش، تکیه زده، من با خود گفتم:« بزرگی از بزرگان قریش در این هوای گرم، با این حال برای به دست آوردن مال دنیا بیرون آمده، هم اکنون او را موعظه خواهم کرد؟». پس نزدیک رفته، بر او سلام کردم، و او هم نفس زنان و عرق ریزان جواب سلام مرا داد، به او گفتم:« خدا کارت را سامان دهد، بزرگی از بزرگان قریش، در این هوای گرم با این حال، برای طلب دنیا بیرون آمده، اگر اکنون مرگ تو فرا رسد، و در این حال باشی، چه خواهی کرد؟ آن حضرت دست از دوش آن دو غلام برداشته، روی پا ایستاد و فرمود: « سوگند به خدا اگر مرگ من، در این حال فرا رسد، در حالی نزد من آمده که در حال اطاعت خداوند هستم، که به این وسیله ( کشاورزی) نیازهای خود را از تو و از مردم، دور می سازم، همانا که من آن گاه از مرگ می ترسم که وقتی به سراغم آید که در حال معصیتی از معصیت های خدا باشم». من که این پاسخ را از امام باقر علیه السّلام شنیدم، گفتم: یَرْحَمُکَ اللهُ، اَرَدْتُ اَنْ اَعِظَکَ فَوَعَظْتَنِی :« خداوند تو را بیامرزد، خواستم تو را نصیحت کنم، تو مرا نصیحت کردی»       

www.atregoleyas.com

Info@atregoleyas.com

Mohammadhashem_ne@yahoo.com 


تحصیل درس و تحصیل شهادت

ارسال شده توسط محمد هاشم نعمت اللهی m.h.nematollahi در 87/9/27:: 1:55 عصر

تحصیل درس و تحصیل شهادت

رفیق دانشجویی داشتم که دیر به جبهه آمد. گفتم: دیر آمدی! گفت: رفتم و جواب کنکور را بگیرم، کمی دیر شد. طوری گفت جواب کنکور را بگیرم فکر کردم که رد شده است گفتم: قبول نشدی؟ گفت چرا، قبول شدم. طوری گفت قبول شدم که با خود گفتم: حتماً در یک رشته ی درب و داغون قبول شده است. گفتم: چه رشته ای قبول شدی؟ گفت: پزشکی دانشگاه تهران قبول شدم. گفتم: پس چرا به جبهه آمدی؟ گفت: من اصلاً نمی خواستم به دانشگاه بروم چون در همین عملیات شهید می شوم. در کنکور شرکت کردم تا مادرم در فامیلها سر بلند شود و بگوید که بچه ی من خیلی لایق بود. او در همان عملیات شهید شد.

www.atregoleyas.com

Info@atregoleyas.com

Mohammadhashem_ne@yahoo.com 

         


بمب گوگلی غزه

ارسال شده توسط محمد هاشم نعمت اللهی m.h.nematollahi در 87/9/27:: 12:42 عصر

 

بمب گوگلی غزه

شمارش معکوس برای انفجار بمب گوگلی غزه

حرکت های وبلاگی- صفحه بمب گوگلی غزه از طرف وبلاگستان فارسی در شبکه جهانی اینترنت قرار گرفت.

به گزارش «وبلاگ نیوز» “بمب گوگلی غزه” که به همت چند تن از وبلاگ نویسان طراحی و اجرا شده است از امروز شنبه ?? آذرماه به دو زبان انگلیسی و فارسی روی شبکه جهانی اینترنت قرار گرفت.

این صفحه که شامل یک بیانیه شش بندی است از تمامی مسلمانان جهان خواسته است که نسبت به این فاجعه انسانی بی تفاوت نباشند و با همیاری و همدلی خود، به محاصره غزه پایان بدهند.

سازمان های بین المللی، دولت های عربی، حسنی مبارک و رژیمش در مصر، رژیم صهیونیستی، مردمان عرب و مسلمانان جهان و مسلمانان فلسطین جزو مجامع و گروه ها و افرادی هستند که در این بیانیه مورد خطاب قرار گرفته اند.

برای حمایت از این صفحه اینترنتی و به اصطلاح انفجار این بمب گوگلی، نشانی وب سایت این حرکت وبلاگی را در وبلاگ خود قرار دهید تا رتبه این صفحه در سایت گوگل بالا رفته و بازدیدهای بیش تری داشته باشد.


غزه برق ندارد، مسلمانان ....... ندارند

ارسال شده توسط محمد هاشم نعمت اللهی m.h.nematollahi در 87/9/27:: 12:40 عصر

غزه برق ندارد، مسلمانان ....... ندارند:

 

رجلاً ینادى یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم؛
کسى که فریاد مردى را بشنود که مسلمین را به کمک مى طلبد، پس اگر او را اجابت نکند، مسلمان نیست.

در خبر ها آمده بود: اسرائیل راههای نوار غزه را بسته است.

امکان ارسال کمک های بشردوستانه به یک و نیم میلیون نفر مردم این منطقه، از میان رفته است.

نیروگاه برق از کار افتاده ،در نتیجه آب قطع شده است، پمپ بنزین ها از کار افتاده اند و بیمارستان ها فقط برای مدت محدودی امکان استفاده از ژنراتورهای خود را دارند.

شاید خیلی ها با شنیدن این خبر یاد فیلم ها و داستان های جنگی پیش از تمدن می افتند؛ وقتی که جنگاوران یک قبیله یا قوم به قلعه قبیله یا قوم دیگری هجوم آورده و آن را محاصره می کردند و راه آب و مواد غذایی را می بستند تا مردم تسلیم شوند و دروازه قلعه باز شود.

سخنان سخنگوی وزارت خارجه اسرائیل هم چیزی شبیه همین قصه ماقبل تاریخ مدرن است: هر وقت آنها از حمله دست بردارند همه چیز به حال عادی بازمی گردد.

در میان همین تاریکی اما اسرائیل به غزه یورش می برد تا وحشت کودکان فلسطینی را بیشتر کند...

فریاد کمک خواهی و یاللمسلمین مردم غزه گوش فلک را کر کرده است. آیا کسی این صدا ها را نمی شنود.

 با وجود این همه فریاد فلسطینیان و دیگر مظلومان جهان آیا گناهی بر گردن ما نیست؟ چه کسی فریاد این‏ها را پاسخ می‏دهد؟

احادیث فراوانی وجود دارد که به  بیان وظایف سیاسی و اجتماعی مسلمانان و دولت‏های اسلامی در برابر مسلمانان ستمدیده پرداخته  است؛ بدین معنا که هرگاه خواهران و برادران مسلمان مورد تجاوز و اهانت واقع شوند، همگان وظیفه دارند که به حمایت و دفاع از ستمدیدگان بپردازند، زیرا در آموزه‏های اسلامی همه مسلمانان، برادران دینی بوده(3) و حمایت از یکدیگر وظیفه همگانی است.

پیامبر(ص) فرمود: "مَثَل افراد با ایمان در دوستی و نیکی به یکدیگر همچون اعضای یک پیکر است که چون بعضی از آن‏ها رنجور شودو به درد آید، دیگران را قرار و آرامش نخواهد بود".(4)

بنی آدم اعضای یکدیگرند، که در آفرینش زیک گوهرند.

چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار.

 نخستین کسانی که باید به ندای مظلومان و محرومان فلسطین ، عراق و... پاسخ دهند، رهبران دولت‏های اسلامی هستند. امروزه حکومت‏های جهان اسلام می‏توانند با وحدت و همگرایی و اتخاذ راهکارهای منطقی به حمایت از مردم مظلوم فلسطین در کرانه باختری رود اردن و نوار غزه و عراق و... بپردازند.

همه افراد مسلمان وظیفه دارند که به ندای مظلومانه ستمدیدگان مسلمانان پاسخ داده و به فریاد آنان برسند.

 اما متاسفانه امروزه اکثر رهبران کشورهای اسلامی نه تنها به کمک این ستمدیدگان نمی شتابند، بلکه با یهودیان صهیونیست بر سر یک میز با هم می نشینند و دم از صلح و دوستی می زنند، کسانی که داعیه رهبری جهان اسلام و عرب را دارند و خود را خادمین حرمین شریفین می دانند با یهودیان و دشمنان اسلام  به سلامتی یک دیگر می نوشند و  فارغ از هر دغدغه ای خنده  های سرمستی سر می دهند.

اما وظیفه ما چیست؟

 حمایت از مسلمانان مظلوم ابعاد مختلف دارد؛ راهپیمایی، مبارزه سیاسی و اقتصادی علیه اشغالگران قدس و عراق؛ چنان که امروزه مردم ایران با راهپیمایی و اعلام انزجار و کمک‏های مالی به ندای مردم فلسطین پاسخ می‏دهند.

از بارزترین کارهایی که در دفاع از مردم مظلوم فلسطین صورت گرفته اعلام آخرین جمعه ماه رمضان به عنوان روز جهانی قدس به منظور حمایت از مردم فلسطین و انجام وظیفه الهی از  امام راحل(س) بوده است، البته  مراجع عظام تقلید، رهبر انقلاب و مسئولان عالی رتبه جمهوری اسلامی ایران نیز، جهان اسلام را به حمایت از مردم فلسطین فرا خوانده اند. مردم ایران هم با حمایت همه جانبه خود، به حدیث پیامبر، مبنی بر فریادرسی به ندای مظلومان پاسخ دادند.

کسب آگاهی از ستمی که بر مسلمانان می‏رود و آگاهی بخشی به انسان‏های دیگر و آماده بودن برای کمک‏های دیگر و حتی در صورت لزوم، حضور میان آن‏ها و کمک نظامی می‏تواند از جمله پاسخ دادن به ندای مظلومیت مردم فلسطین و عراق باشد؛ اما باید هر کاری به طریق صحیح خود انجام شود تا هیچ گونه بهانه‏ای به متجاوزان ندهد، به همین خاطر، حمایت نظامی آخرین گزینه است.

بر این اساس آن دسته از مسلمانان و دولت‏های اسلامی که توان حمایت از مظلومان مسلمان را دارند و شرایط حمایت از آن‏ها فراهم است، از مردم ستمدیده حمایت نمی‏کنند، به وظیفه خود عمل نکرده‏اند. عدم انجام وظیفه با مبانی و آموزه‏های اسلامی همسویی ندارد و اینان دستورهای قرآن را نادیده گرفته‏اند، زیرا قرآن حمایت و فریادرسی مظلومان را وظیفه همگان دانسته و تخلف از آن را جایز نمی‏داند: "چرا در راه خدا و در راه مردان و زنان و کودکانی (که به دست ستمگران) تضعیف شده‏اند پیکار نمی‏کنید؟!

همان افراد ستمدیده‏ای که می‏گویند: خدایا، ما را از این شهر که اهلش ستمگرند، بیرون ببر و برای ما از طرف خود سرپرست قرار بده واز برای ما از طرف خود یار و یاوری تعیین فرما!".(5)

پی نوشت‏ها:

1. الکافی، ج 2، ص 164.

2. بحارالأنوار، ج 71، ص 338 - 339.

3. حجرات (49) آیه 10.

4. تفسیر ابوالفتوح رازی، ج 2، ص 45.

5. نساء (4) آیه 74؛ تفسیر نمونه، ج 4، ص 9.

محمد هاشم نعمت اللهی

14/9/1387

قم المقدسه

www.atregoleyas.com

Info@atregoleyas.com

Mohammadhashem_ne@yahoo.com


مدیر پارسی بلاگ:موج وبلاگ نویسی در بحران غزه به خروش وبلاگ نویسی

ارسال شده توسط محمد هاشم نعمت اللهی m.h.nematollahi در 87/9/11:: 8:38 عصر

محمد رضا فخری

مدیر پارسی بلاگ:

موج وبلاگ نویسی در بحران غزه به خروش وبلاگ نویسی تبدیل خواهد شد.

رسا، سرویس فرهنگی ـ مدیر دفتر توسعه وبلاگ های دینی گفت: در دنیای مجازی بیشتر سنگرهای دینی و انقلابی خالی است.

مهندس محمد رضا فخری، مدیر سرویس دهنده پارسی بلاگ در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاری رسا در رابطه با تشدید بحران غزه گفت: موج وب لاگ نویسی در مورد غزه شروع شده است و بسیار تأثیر گذار است.

وی اظهار داشت:حضور وبلاگ نویسان روحانی در عرصه وب لاگ نویسی ملموس است. هرچند آنگونه که باید و شاید حرفه ای نیست، و انتظار و توقع بیشتری از این طیف است و باید از جهت کیفیت کار بیشتری صورت گیرد، زیرا سنگرهای زیادی در عرصه انقلاب و دین در فضای مجازی خالی است.

مدیر پارسی بلاگ در ادامه بیان داشت: موج وبلاگ نویسی در مورد بحران غزه و جنایات رژیم پلید صهیونیستی توسط دو تن از دوستان وبلاگ نویس در این سرویس شروع شده و همچنان ادامه دارد و تبدیل به خروش وب لاگ نویسی خواهد شد.

وی این حرکت ها را تاثیر گذار و سازنده خواند و وبلاگ را همچون رسانه های دیگر مانند صدا و سیما، روزنامه ها بر افکار عمومی تأثیر گذار دانست.

مدیر دفتر توسعه وبلاگ های دینی افزود: جای یک سرویس چند زبانه وبلاگ نویسی در  فضای مجازی کشور خالی است، و جای آن دارد که این سرویس راه اندازی شود تا صدای دوستان وبلاگ نویس ما که آشنا به زبان های خارجی هستند رساتر به گوش جهانیان برسد.

منبع: http://www.rasanews.com


قالیباف:شهید مهاجر را شاهد می گیرم...

ارسال شده توسط محمد هاشم نعمت اللهی m.h.nematollahi در 87/9/8:: 7:37 عصر

قالیباف

قالیباف:شهید مهاجر را شاهد می گیرم...

شاید سخن گفتن از «بسیج» به اندازه هیچ موضوعی، برای من که سالها با بچه های بسیج هم نفس بوده ام، مشکل نیست.

با آنها هم نفس باشی، کنار سنگرهایشان تا صبح پاسبانی کنی، میان خنده هایشان، یک دم گریه کنی و بال در بال رفتنشان میان آسمان ها را با دیدگان کم فروغت ناظر باشی، مجالی به تو نمی دهد تا بتوانی از آنها «سخن» هم بگویی. در گفتمان «بسیج» سخن گفتن اصلاً جایی نداشت، تنها «سکوت» معنی داشت و سخن گفتن نشان از «خود دیدن» بود پس کسی سخن نمی گفت: «تا دیده شود»

 برای من در مورد: «سخن نگفتن بسیجی» سخن گفتن بسیار سخت است و شاید محال. اینجا هم نمی خواهم چیزی از خود بگویم و تنها: آنچه بود را باید روایت کنم.

 چندی پیش در گوشه ای بیانی دیدم از همسر معظم شهید باکری که: «حمید دنیا را از چشم من انداخت»، احساس کردم که گویی سالها اگر می خواستم حرف بزنم، بیشتر از این چیزی نداشتم که بسیجی یعنی: «حمید باکری که دنیا را از چشم همه ما انداخت» و این بود که امام (ره) عزیزمان گفت: «تنها افتخار من در این دنیا این است که بسیجی ام» زیرا امام (ره) در دنیا تنها «بی ارزش بودن دنیا» برایش ارزش بود، انگار که در این دنیا تنها «حمید» برایش می ارزید. کیلومترها مرز ایران و عراق، سجاده ابراهیم همت، مهدی زین الدین، مهدی باکری، حسین خرازی و هزاران بسیجی گمنامی بود که همه افتخارشان به همین گمنامیست.

 نمی دانم چرا فراموش کرده ایم که بسیجی، اگر اهل جنگ بود، اگر اهل سلاح و تیر و خمپاره بود، اگر روی مین می رفت اگر محکم ایستاده بود، از خشونتش نبود، از «عبادتش» بود. «عابد» بود، مثل مولایمان علی (ع) دنیا را به آب بینی بزی می فروخت مجاهد بود، مثل سید و سالارمان حسین (ع)، دنیا را داده بود تا یک صبح تا ظهر عاشورا را بخرد.

 گاهی کنار اروند فکر می کردم، آیا «زاهدتر» از این بچه هایی که حاشیه این رود گل آلود، غواصی می کنند روی این کره خاکی هست؟ پشت کانال ماهی، به خود می گفتم: «پاک تر از خون هایی که روی این کلوخ های سرد ریخته، توی این دنیای بی ارزش هست؟» فراموش کرده ایم که « بسیجی» خاکی نبود که برای خودش «خاک» بخرد و دنیا طلب کند، یادمان رفته که «بسیجی» چفیه نمی انداخت معامله کند و فخر بفروشد، بی توجه شدیم که: «بسیجی» جنگ نمی کرد «خودی» نشان دهد.

 «بسیجی» چفیه انداخت که «دنیا» را از چشم همه بیندازد و خوب با این «چفیه»،بی ارزش کرد مناسبات دنیایی را. «اهل دنیا» خفیف شدند، روباهها به لانه هایشان خزیدند، از رو رفتند آنها که «اهل جان دادن» نبودند «نظر نژاد» را یادتان رفته.... این آخری ها آنقدر شاکی بود که خدا چرا در جنگ نبرده اش؟ شجاعت «بابانظر» از تهورش نبود از این بود که «جان اش» و همه آنچه داشت برایش به اندازه یک لبخند امام (ره) ارزش نداشت.

 جنگ که تمام شد.... گویی «بابانظر» و «مهدی باکری» هم تمام شدند و چفیه شان ماند... چفیه ارزش اش به آن زاهدی بود که آنرا به گردن انداخته بود جلوی صدها تانک، تنومند می ایستاد و یک تنه شلیک می کرد. ارزش اش به آن «بی دنیایی» بود نه به رنگ و قیافه و ظاهر خاکی اش.

 بعد جنگ عده ای فکر کردند، با چفیه بسیجی می شوند، نفهمیدند چفیه انداختن یعنی «سرنترس نظر نژاد» «دل خاشع حاج ابراهیم همت»، «دنیای بی ارزش حمید باکری» ، «قلب بی شیله و پیله برونسی»، «نور صورت شهید کاوه» و عرفان بی غل و غش هزاران بسیجی گمنام که لابه لای صحیفه روز محشر باقی است.

 هنوز هم هر که «سر نترس و دل خاشع و نور صورت و عرفان بی غل و غش» دارد، اجازه «چفیه انداختن اش» هست، این تکه پارچه برای ما «مقدس» است. من یکی، هر وقت خدا توفیق می دهد، احرام «چفیه» می بندم، دلم می لرزد که «شهید مهاجر» نکند، راضی نباشد، گنه کاری سجاده اش را رنگین کند. دلم می لرزد که «اهل دنیا» نکند، فکر کنند، «چفیه انداختن» بی اجازه می شود، بی حساب و کتاب است!

شهید مهاجرها و فاضل الحسینی ها و همه بسیجی های آسمانی لشکر 5 نصر را شاهد می گیرم، که خدا نیاورد روزی، بخواهم این پارچه بهشتی که بوی قبر حسین (ع) می دهد را به این بازیهای دنیایی بفروشم. خدایا! آنروز را برایم میاور.

منبع: http://www.ghalibaf.ir


به بهانه ی آنچه امروز دز غزه می گذرد:

ارسال شده توسط محمد هاشم نعمت اللهی m.h.nematollahi در 87/9/8:: 12:9 صبح

به بهانه ی آنچه امروز دز غزه می گذرد:

ساعتی پس از ظهر روز چهارشنبه بیست و هفتم مهرماه 1367 خودرو سفید رنگ تویوتا، درون محدوده اصلی امنیتی بخش اشغالی جنوب لبنان، به سمت مرز فلسطین در منتها الیه بخش « کفرکلا» در حال حرکت بود. رانندگی این خودرو را « سید عبدالله عطوی» جوان بیست ساله ای از جبل عامل به عهده داشت که صهیونیستها او را به واسطه رده بالای نظامی امنیتی پدرش در بین نیروهای دست نشانده اسرائیل در جنوب لبنان می شناختند. پدر سید عبدالله از معاونین با سابقه نظامی شورشی « آنتوان لحد» سرکرده مارونی مزدوران اسرائیلی بود و همین امر موجب می شد تا اسرائیلیها با گشاده رویی به سید عبدالله اجازه تردّد در بخش اشغالی داده از توقّف و یا احیاناً بازرسی خودرو وی خودداری کنند. هنگامی که سید عبدالله روی جاده « تلالنحاس- عدسیه» به نزدیکی پست ایست و بازرسی صهیونیستها معروف به « بوابه فاطمه» [معبر عبور و مرور مرزی لبنان و فلسطین] می رسد در کنار جاده توقّف می کند. حوالی ساعت یک و ربع بعدازظهر است. دو کاروان نظامی صهیونیستها در پشت موانع « بوابه فاطمه» قرار دارند. یکی در حال حرکت به سمت شمال فلسطین و دیگری در جهت عکس اولی از فلسطین به سمت جنوب لبنان. ناگهان صدای مهیب برخورد تویوتای سید عبدالله با موانع فلزی « بوابه فاطمه» همه را بر جای خود میخکوب میکند. درست در نقطه تلاقی دو کاروان نظامی اسرائیل واقع در آن سوی بوابه فاطمه- عمق هفتصد متری درون خاک فلسطین اشغالی- سید عبدالله چاشنی انفجار بیش از پانصد کیلوگرم مواد منفجره موجود در تویوتا را فعّال میکند و بدین سان با به هلاکت رساندن و یا مجروح ساختن بیش از چهل و پنج نظامی صهیونیست و انهدام کامل دو کاروان نظامی- امنیّتی خون خود را به عنوان هدیه ای گرانبها و جاویدان از طرف حزب الله لبنان به پای نهال مبارک انتفاضه فلسطین جاری می سازد. ساعاتی قبل از این حماسه بزرگ، شهید سید عبدالله در برابر دوربین ویدئویی هم رزمانش وصایای خود را بیان میکند. در این نوار شهید سید عبدالله در کنار تصویر بزرگی از حضرت امام خمینی ( قدس سره) بر روی زمین نشسته و با تبسّمی زیبا کلام خود را این گونه آغاز می کند:« من بنده محتاج خدا « سید عبدالله عطوی» هستم و عملیات شهادت طلبانه خود را در ایّام ولادت رسول گرانقدر اسلام (ص) و به بزرگداشت هفته وحدت اسلام انجام می دهم و انشاءالله در زمره شهدا قرار گیرم.» شهید جبل عامل چنین ادامه می دهد:« این عملیات را به انتفاضه اسلامی در فلسطین هدیه می کنم و به آن مجاهدان قهرمان که عزّت و کرامت را برای مسلمانان فلسطین و برای همه مستضعفان عالم آفریدند تبریک می گویم.

www.atregoleyas.com

Info@atregoleyas.com

Mohammadhashem_ne@yahoo.com 


   1   2      >



بازدید امروز: 60 ، بازدید دیروز: 73 ، کل بازدیدها: 673642
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ